گفت و گو با تنها "دختر" خانم جانباز جنگ تحمیلی

با دیدن جنگنده ها از پنجره با ترس به کوچه پناه بردم، غافل از اینکه کوچه خطرناک تر از خانه است. هنوز نمی دانم چرا روی سر زن و بچه مردم بمب می ریختند؟ بمباران زندگی ام را تغییر داد

چهارشنبه, 10 بهمن 1397 11:47 اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

به گزارش خط هشت ، بیش از 5 هزار زن در دوران دفاع مقدس در بمباران شهرها و یا پشت جبهه ها به جانبازی نائل آمده اند، اما در جامعه شناخته شده نیستند، به همین منظور برای آشنایی بیشتر مخاطبان با جانبازان زن دفاع مقدس به سراغ "دختر محمدی" جانباز 65 درصد دوران دفاع مقدس ارومیه‌ای رفتم و از مجروحیتش پرسیدم.

اولین باری بود که اسم کوچکی به نام "دختر" را می شنیدم برایم خاص بود. این خانم عزیز ساکن ارومیه است، تماس گرفتم و متوجه شدم به زبان فارسی مسلط نیست و تنها مفهوم چند جمله را متوجه می شود. از برادرش خواستم سوالاتم را برایش به ترکی ترجمه کند و پاسخ هایش را به من بگوید. دختر محمدی جانباز 65 درصد است که پای چپش در اولین بمباران ارومیه توسط رژیم بعث عراق در جنگ تحمیلی به سختی مجروح شد.

محمدی می گوید: در سال1365 40 سال داشتم. ساعت 10 صبح بود من در خانه تنها بودم و همسرم در مغازه بود. ناگهان صداهای مهیبی شنیدم و بعد از پنجره جنگنده های دشمن را دیدم. از ترس به سمت کوچه دویدم، صدای شبیه ترکیدن چیزی شنیدم، ناگهان به زمین خوردم و بیهوش شدم.

عربعلی محمدی برادر بزرگترش می گوید: بعد از بمباران خواستم احوال خواهرم را بپرسم اما هیچکس از او خبری نداشت. حوالی ظهر بود که در یکی از بیمارستان ها پیدایش کردیم. بیهوش بود، یک پایش را قطع کرده بودند، پای دیگر و شکمش پر از ترکش بود و اصلا حال خوبی نداشت حتی وقتی به هوش آمد هم ما را نشناخت.

خانم محمدی از خوابی تعریف می کند که هنگام بیهوشی دیده است: کسی را می دیدم که در کوچه راه می رود و بعضی از همسایگانم را با خود بلند می کند و می برد. لباس سفید بلندی به تن داشت. بالای سرم آمد، دستم را گرفت اما انگار پشیمان شد، دستم را ول کرد و رفت. در آن روز بسیاری از همسایگانم به شهادت رسیدند.

جانباز 65 درصد گفت: فرزندی ندارم و با همسرم زندگی می کنم. همسرم نیز بیمار و رسیدگی به من برایش خیلی سخت شده است اما برادرم کمکم می کند، خدا از او راضی باشد.

برادر این خانم جانباز 65 درصد گفت: مدتی است دیگر نمی تواند روی ویلچر بنشیند یا با عصا راه برود. تمام مدت روی تشکی روی زمین می نشیند و با کشیدن خودش روی زمین حرکت می کند زندگیش سخت شده است و من تا جایی که بتوانم به "دختر" کمک می کنم من برادرش هستم.

مبینا آقاخانی

 

 

 

منبع: حیات

خواندن 183 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

یادداشت

فرهنگ و هنر

cache/resized/336aa98c519b97977545abbd7d9bf414.jpg
زندگی‌نامه داستانی شهید مفتح با عنوان « ...
cache/resized/074ef06bf6e894f14796054b330488bb.jpg
مسوول عقیدتی سیاسی فرماندهی انتظامی خلخال گفت: ...
cache/resized/deaae32c3722a6285bcc859fa10c5668.jpg
خاطرات جانباز، عبدالعلی یزدانیار با نام «صد روسی» ...
cache/resized/9eb85fc8e4ce98bc8ea8fe26a9da6ffc.jpg
انیشمین "خط سرخ شهادت" که در آن به موضوع شهادت ...
cache/resized/ffb7a2f5aa353c4f9db7543871512651.jpg
از کتاب کانال پنجم نوشته مهدی محمدی حاوی روایت ...
cache/resized/8065d007e75dd9d7cb3e4832a9c42067.jpg
وقتی آن اتفاق برای محسن افتاد، دیدم به همهٔ ...
cache/resized/1d165eac8eae2c98f65dd20d04430eb9.jpg
پدر و مادرش را برد مشهد. کار همیشگی‌اش بود. پدر و ...
cache/resized/3d06f051fe6ea6d7c6f1d7bc74af5612.jpg
«آنچه در خرمشهر گذشت» نوشته «محمود نجیمی»، کتابی ...
Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Black Blue Brow Green Cyan

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Patterns for Boxed Version
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family