گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش هفتم)

روی موج عشق در کانال دوئیجی!

جمعه, 05 ارديبهشت 1399 14:40 اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

عشقی بی بدیل که خواب از چشم می رباید و تشنگی و ترک خوردگی لب ها را شیرین می کند... به گرسنه ماندن و بی خوابی معنای دیگری می بخشد و...

 

به گزارش خط هشت، در بخش پیشین گفت و گو با جانباز" اکبر حسین زاده " تا جایی از عملیات کربلای 5 پیش رفتیم که عملیات فریبی را ترتیب دادند تا توان رزمی دشمن را بکاهند. در این بخش جذاب و خواندنی که "حاج اکبر" در آن، روزها و ساعت های عملیات را به تصویر می کشد... لابه لای کانال هایی که پر از بدن مطهر شهیدان و جسم رنج دیده مجروحان است... در میان بدن ها و لباس های پاره و خاکی و خونینشان... رد پای عشق را می یابیم که پا به پای آن پاهای خسته و قدم های با صلابت، دویده و گاهی هم از آنها جا مانده است!... کجا عشق تصور خواهد کرد که به گرد پای شیربچگان و شیرمردان کربلای 5 خواهد رسید...

 عشقی بی بدیل که خواب از چشم می رباید و تشنگی و ترک خوردگی لب ها را شیرین می کند... به گرسنه ماندن و بی خوابی معنای دیگری می بخشد و... اویی را که می توانست در آغوش خانواده و زن و فرزند و یا پدر و مادر خود در آسایش سر بر بالین بگذارد،... دلداده تک تک لحظاتی می کند که با خون و خاک و رنج بی انتهای شهادت و زخمه خوردن همسفرانش همراه است.

  بی تردید این عشق است که چنین نوجوانان و جوانانی کم سن و سال را به وادی جهاد و تقدیم جان کشانده و در خون خویش غلطیدن را برایشان به امری ساده و سهل مبدل کرده است... جان و عمری شیرین را که می شد در جایی دیگر و به کاری دیگر آن را سپری کرد اما از هر کدامشان که بپرسید حاضر نیستند این لحظات آمیخته به خستگی، بی خوابی، گرسنگی و تشنگی و هر لحظه جان دادن را با چیزی عوض کنند.

دل می سپاریم به مرور خاطرات عاشقانه رزمندگان کربلای 5:

 

دفعه قبل گفتید که برای کاهش توان رزم دشمن، عملیات فریبی را ترتیب دادید. بعد چه اتفاقی افتاد؟

-    - یکدفعه به ما گفتند که حد 25 کربلا، بچه های 25 کربلای مازندران لب کانال دوئیجی که قبلا" گفته بودم، خطشان شکسته و نیروی کمکی لازم دارند. گفتند آن دسته چهاری که در عقبه بود و مسئولش آقای اهری بود، برود و قبل از اهری، همان معقول بود که گفتم پایش قطع شد. اینها قرار شد که از عقب بیایند، ما و معاون گروهانمان که مهدی خراسانی بود و یک بیسم چی برویم. مهدی خراسانی را خیلی ها می شناسند و توی لشگر جزء جسورترین و رشیدترین فرماندهان بود. قرار شد ما برویم سر سه راهی شهادت، اولش یک دژ بود، توی دژ کانال ماهی بود، دو سه کیلومتر می رفتیم تا انتهای دژ، بعد یک خاکریز بود و پشتش کانال دوئیجی بود.
 در عملیات رمضان هم دشمن از همانجا حمله کرده بود و جریان شکست عملیات رمضان آنجا اتفاق افتاده بود. داشت دوباره همان اتفاق تکرار میشد! خلاصه ما آمدیم و لب کانال نشستیم. آن دسته هم رسید و به ما گفتند قرار است پیک لشگر، مسئول اطلاعات بیاید و دست شما را بگیرد و ببرد و مستقر کند. چون ما که بلد نبودیم کجا برویم!

ما هی نشستیم و نشستیم! ولی کسی نیامد! ساعت 8 و 9 شب بود. مهدی به من گفت: اکبر! تو همین جا بنشین! من بروم ببینم می توانم پیدایش کنم! نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. گفت اکبر خودت برو و پیدایش بکن! اگر پیدایش نکردی، نیا!

منم گفتم باشه. هیچ چیز هم با خودم نبرده بودم! نوجوان بودیم دیگر. فقط یک چراغ قوه سرکج با خودم برده بودم. اسلحه هم با خودم نداشتم. چکمه هم پایم بود و خاک هم رُس بود و نَمی هم زده بود و زمین گل بود و راه رفتن بسیار سخت!

خیلی رفتم اما به جایی نرسیدم و پیدایش نکردم و برگشتم. به مهدی گفتم: نیست! مهدی فکر کرد که من ترسیدم. چون بالاخره آنجا عملیات شده بود، جنازه عراقی افتاده بود، توی خط دشمن بود و ...

البته نه اینکه نترسیده باشم، اما نه آن طور که نروم! مهدی گفت من نمی دانم! برو پیدایش بکن! خلاصه من رفتم و به من گفته بودند که آقایی ست، لاغر، قدش اینطوری ست، ریشش اینطوری ست، چفیه اش اینطوری ست، سبزه ست و یه مشخصات خاصی دارد.

خیلی راه رفتم و رفتم. خیلی خسته شده بودم! هی خمپاره می خورد و باید می خوابیدم و بلند می شدم، هی منور می زدن، توپ، ترکش و ... یک بار که منور زدن و خوابیدم روی زمین، دیدم یکی افتاده روی زمین! چراغ قوه را انداختم توی صورتش، دیدم او همان پیکی ست که نشانه هایش را به من داده اند و منتظرش بودیم که بیاید ما را ببرد! دیدم شهید شده!

 

او همان پیکی بود که منتظرش بودید؟

-    - برگشتم درحالیکه آن فرد اصلا آن پیک نبود! آن کسی هم که ما منتظرش بودیم، در راه آمدن از پشت خمپاره خورده بود و شهید شده بود. برگشتم و گفتم که شهید شده. مهدی هم گفت بله شهید شده. بعدا" فهمیدیم اینها دو نفر بودند که شبیه هم بودند.

نشستیم تا یکی دیگر آمد. قرار شد من و مهدی خراسانی و مسئول اطلاعاتی که آمده بود، برویم و منطقه را شناسایی کنیم و دوباره برگردیم و نیروها را ببریم. رفتیم و رسیدیم. مهدی گفت: اکبر! برو نیروها را بیاور. من گفتم آخه مهدی! گفت آخه ندارد! برو بیاور!

 منم بالاخره نوجوان بودم و کمی ترس در دلم بود! یکی تیر خورده بود و در دل شب ناله می کرد، یکی پایش قطع شده بود! و ... خلاصه برگشتیم. شما فکر کنید 9 شب کجا و ما 9 صبح رسیدیم. وقتی ما رسیدیم لب آن کانال، شب بود و دشمن دید نداشت، به انتهایش که می رسیدیم، یک بریدگی بود و ما باید می پریدیم پایین و آن طرف میشد خط. بچه ها از پشت آنجا می رفتند پشت خاکریز.

 انقدر که سخت گذشته بود ما فکر می کردیم 7 -8 کیلومتر راه رفتیم، نگو 1 و نیم کیلومتر همه ش راه رفته بودیم. گِل و شل بود، دائما" انفجار می شد، آتش می ریختند و... ما تا گرگ و میش هوا تازه به لب کانال رسیدیم. هوا داشت روشن میشد و دیگر عراقی ها دید داشتند. باید بچه ها از آن لب یکی یکی می پریدند و می رفتند لب خاکریز.

 عراقی ها آنجا را شناسایی کرده بودند. نشسته بودند با تک تیرانداز دینگ و دینگ آن لبه را می زدند که کسی نتواند از آنجا برود. ما در ذهنمان بین شلیک اول و دوم، یک فاصله ای را درنظر گرفته بودیم. شلیک اول که میشد می گفتیم بپر! در همین فواصل بچه ها را رد کردیم و رفتند پشت خاکریز.

منم رفتم پشت خاکریز و بیش از اندازه خسته بودم. تیمم کردم که نماز بخوانم، تا گفتم الله اکبر، نفهمیدم چه شد و خوابم برد. حالا همه ش چند ثانیه! دوباره می پریدم ، دوباره تیمم می کردم و تا الله اکبر را می گفتم، خوابم می برد! 5- 6 بار اینطوری شد! بالاخره نفهمیدم نماز چه خواندم!

  یکدفعه یکی داد زد: قاسم! عراقی ها! یکی از بچه ها اسمش اهری بود. گفتیم اهری! ببین چه خبر است!؟ اهری رفت و نیم ساعت بعد دوباره یکی آمد و گفت عراقی ها! یک محمود برنا داشتیم که آرپی جی زن بود. قاسم کارگر به او گفت: محمود! تو برو ببین چه خبر است! او هم رفت و برنگشت! قاسم به من گفت اکبر! بلند شو برو ببین چه خبر است! چرا همه می روند و برنمی گردند؟! خبری هم نمی آید که چه اتفاقی افتاده!

چرا همه می رفتند و برنمی گشتند؟!

 - من رفتم دیدم درگیری خیلی خیلی شدید است. آنجا دو تا خاکریز بود و بینشان یک رودخانه بود. نگو عراقی ها با بلم و لباس بسیجی، آمده بودند این طرف که بچه ها فکر کنند ایرانی اند و درگیری شدید شده بود. من هم درگیر شدم و نمی دانستم چقدر آر پی جی زدم. چون نزدیک بودند، ما مجبور بودیم به صورت ا ُریب آرپی جی بزنیم و قوسی شکل که بهشان بخورد. اصلا" نمی شد دیگر، قاطی شده بودیم.

 آنها که فهمیدند ما فهمیده ایم و نقشه شان لو رفته، درگیری شدید شد. انقدر آر پی جی زدم که از حال رفتم و خسته افتادم! بچه ها گفتند: اکبر! چی شده؟! گفتم: نمی دانم! گفتند شاید تشنگی بهت فشار آورده! کمی آب بهم دادند، وقتی که خوردم، سر حال شدم.

 خلاصه عراقی ها انقدر فشار آوردند که مجبور شدیم آن قسمتی که پشت خاکریز بودیم را رها کنیم و این طرف بیاییم. همان کانالی که از لبه اش می پریدیم.

 قبل اینها به عقبه گردان بیسیم زدیم که ما با عراقی ها قاطی شده ایم! فرمانده گردان گفت امکان ندارد! ما گفتیم که ما در موقعیت 31 فروردینیم! آنجا هم در پاتک، ما با عراقی ها قاطی شده بودیم. بعد با ناراحتی گفتیم بابا! ما کمک و نیروی کمکی می خواهیم! چرا هی می گویید غیرممکن است؟!... و بیسیم را قطع کردیم و دوباره درگیر شدیم.

 یکدفعه گفتند محسن شیرازی با دسته اش دارد می آید. حالا محسن شیرازی برای خودش یک یلی ست. او وقتی قرار بود بیاید، استعداد دسته اش، 40- 50 نفر بود. خلاصه هی منتظر محسن بودیم تا آمد، خودش و یک بیسیم چی، یک تیربارچی و یک کمک تیربارچی. قرار شد دوباره خط را بگیریم. درست است که همه ش4 نفر بودند ولی محسن خودش به اندازه یک لشگر به ما روحیه داد!
 اینجا قرار شد که یک بیسم چی با من باشد. من پیک بودم و به من بیسم چی نمی دادند! ولی بهم دادند، مهدی خراسانی هم با بیسیم چی اش و محسن هم تحت پوشش ما بود. قرار شد دوباره به خط بزنیم و زدیم و خط را گرفتیم. من هی بیسیم می زدم، مهدی! مهدی! اکبر!... یکدفعه از اتاق جنگ قرارگاه خاتم، گفتند این اکبر کیست پشت خط؟! هی اکبر! اکبر! می گویید؟!

 مهدی گفت یکی ست مثل من! این مکالمه الان موجود است. خوب آنجا خیلی حساس بود! آخرش هم عقب نشینی از همان جا صورت گرفت. خلاصه آن قسمتی را که رها کرده بودیم با همین 4 نفر محسن شیرازی زدیم و گرفتیم. محمد فراهانی هم از صبح با ما بود. او یک رفیق داشت بنام سمیعی که خیلی دوستش داشت. سمیعی شهید شد و هنوز خط را نگرفته بودیم و محسن نیامده بود هنوز. این بنده خدا نشسته بود و گریه می کرد و می گفت: سمیعی جونم! سمیعی جونم!

 خلاصه محسن آمد و ما رفتیم و خط را گرفتیم. بچه های  ما رفتند بالای خاکریز و با تیربار می زدند چون درگیری بسیار شدید بود. یکی از بچه ها تیر توی کمرش خورد. دیدید دنبه را داغ می کنند توی جگرکی ها؟ همان بو از پشتش بلند شد! او را کشیدیدم و پایین آوردیم.

 قرار شد محسن و محمد فراهانی یکیشان آرپی جی بردارد و یکیشان هم تیربار، بروند آن طرف خاکریز لب دوئیجی و مستقیم از روبه رو با ایشان درگیر شوند. این را برایم تعریف کرده اند. من که آنجا بودم ولی وقتی آنها رفتند آن طرف، دیگر من ندیدم چه اتفاقی میفتد. محسن می گوید که من گلوله را در آرپی جی گذاشتم، ماشه را هم کشیدم، محمد هم تیربار را آماده کرد و گلنگدن را کشید، هم ما آماده بودیم و هم عراقی ها... دیدیم نه آرپی جی و نه تیربار، عمل نمی کنند! دست و پایمان را گم کردیم! عراقی ها هم هی می زدند. حالا نمی دانم خمپاره زدند یا چه چیزی، یک چیزی زده بودند بین محمد و محسن و این دو تا از هم با فاصله افتاده بودند، این هی می گفت: محمدجان! او هی می گفت: محسن جان! خلاصه هر دو آمدند و دیدیم که درب و داغون هستند. خواستم محمد را که مجروح شده بود، ببندم. او هی گفت نمی خواهم! یک پشت پا به او زدم و خواباندمش روی زمین، سر و صورتش هم کمی مجروح شده بود! کمی زخم هایش را بستم و رفت. او مثل محسن مجروح نشده بود!


چه اتفاقی برای محسن شیرازی افتاده بود؟

-    - به فاصله 5 دقیقه محسن آمد. دل و روده محسن معلوم بود و شکمش باز شده بود و مجروحیت سختی پیدا کرده بود. دیدم زخم مکنده دارد! از آن دفعه برایم تجربه شده بود که آن بچه شهید شده بود! یک هفته بود که داخل خط بودیم و پر از خون و گِل و خاک و کثیفی بودیم! و آنجا تمیزی واقعا" معنایی نداشت!

 گفتم محسن! زخمت مکنده ست. بگذار ببندم. او گفت نه نمی خواهم! گفتم: از دست می روی! حالا هی این طرف و آن طرف دنبال مشمی می گشتم. یکدفعه یک مشمایی دیدم توی لجن ها، با شلوارم پاکش کردم! آن هم با شلواری که خودش لجن و خون و خاک بود! بستم روی سینه اش!

محسن هنوز که هنوز است از سینه اش عفونت می آید و به من می گوید تو مرا بیچاره کردی! چند بارهم جراحی کرده! من به او می گویم که بابا! حداقل الان زنده ای! وگرنه شهید می شدی!

قرار شد شب، بچه های 25 کربلا بچه هایشان را عقب بفرستند چون خط را تثبیت کرده بودیم. پاتک ها را جواب دادیم و خط تثبیت شد. تعداد زیادی شهید و مجروح داشتیم.

فقط یک چیزی را برای صبح که رفتیم توی خط برای بازدید، جا گذاشتم.

صبح که رفتیم بازدید توی خط، بچه ها خیلی مظلومانه توی خاکریز شهید شده بودند. دیدید موج انفجار که مثلا" در یک بیایان پخش می شود، زمین ترک ترک می شود؟ سر یک بچه ای بود اینطوری مظلومانه ترک خورده بود! دل آدم آتش می گرفت. آن موقع با دیدن این صحنه یک حال غریبی شدم! بچه ها خیلی مظلوم بودند. خیلی! نه مهماتی، نه تجهیزاتی! ولی مردانگی و ایستادگی و مقاومت درشان موج می زد.

پس گفتند خط را تحویل بدهید و برگردید. درست است؟

-    - بله به بچه های 25 کربلا. آمدند و فرماندهانشان را توجیه کردیم که خط به چه صورت است و ... گفتیم خوب ما می رویم. آنها گفتند که نه بمانید. اگر شما بروید ما هم می رویم. گفتیم آخر ما نیرویی دیگر نداریم! ولی باشد ما می مانیم. به ما گفتند که هرچه مجروح است با خود ببرید.

 ما رفتیم. من چهار نفرجلویم مجروح می بردند. پشتم هم چهار نفر مجروح می آوردند. محمود برنا هم پشت من بود. هی خمپاره می زدند و هی می خوابیدیم و مجروح بردن در یک کانال تنگ هم خیلی سخت بود. یکدفعه یک توپ مستقیم آمد و کنار ما خورد و ما روی زمین خوابیدیم!

 دیدم محمود برنا داد می زند سوختم! سوختم! چراغ قوه را روی صورتش انداختم و دیدم لبش زخم شده و درد داشت. جلویی من که داشت مجروح میبرد، یکی بود به اسم کبیری یا کبریایی، یادم نیست! دست زدم به سرش که بلند شو، انگار دستم رفت توی سرش و مغزش! شوکه شدم! سرش ترکیده بود! خیلی رقت انگیز بود. شروع کرد به خر خر کردن و ... وحشتناک بود!

 گفتند که دیگر نمی شود توی کانال مجروح حمل کرد، رها کنید و هر کس خودش را ببرد چون نمیشد برد. داشتیم خیلی تلفات می دادیم. یک پسری بود که از ناحیه دست مجروح شده بود، هی داد میزد منم ببرید! من گفتم: بلند شو یک طوزی خودت بیا. ما نمی توانیم. بلند شو! خلاصه آمدیم تازه رسیدیم سه راهی شهادت، به خط خودمان! نه عقبه! دیدم او زودتر از من رسیده! گفتم: تو که هی می گفتی منم ببرید! بیچاره خودش را کشانده بود و آورده بود.

 رسیدیم به خاکریز دوجداره. فرمانده گروهان گفت شماها خسته شدید. بروید داخل سنگر بغلی آنجا هیچ کس نیست! بروید بخوابید. به بچه ها هم گفت کسی به کار اینها کاری نداشته باشد! خوب کار بزرگی کرده بودیم، اگر آنجا شکست خورده بودیم، شاید در شکست عملیات کربلای 5 بی تاثیر نبود!

 

رفتید استراحت کردید؟

- بله رفتیم توی سنگر. یکدفعه دیدیم صدای بلدوزر آمد، نگو این بلدوزر سنگر را ندیده بود و آمده بود روی سنگر. در سنگر خم شد و یک فضای کوچکی ماند. کار خدا بود. حالا همه سنگر فلز است و رویش یک عالمه خاک! یک حمید بهرامی داشتیم که داشت هی لگد میزد که راه را باز کند! به او گفتیم چه می کنی؟ و خدایی بود که درحدی فضا باز ماند که به سختی خودمان را از همان لا بیرون کشیدیم.
رفتیم گفتیم که قربان شکل ماهتان! ما خواب نخواستیم. ما را نکشید! رفتیم و داخل سنگر خودمان نشستیم. نشسته بودیم که گفتند یک گروهان آمده، ببرید و در حد 25 کربلا مستقرشان کنید.

قاسم بهم گفت: اکبر! بلند شو و ببرشان تا حد 25 کربلا. توی دلم گفتم: قاسم! تو که گفتی برو بخواب که! خلاصه بلند شدم. منتها دیگر قرار نشد از پشت ببریم، قرار شد از همان جلو ببریم. از این جلو که بغل پُست امداد بود، این طرفش حد ما بود و حد جلو، حد 25 کربلا بود که حالت اِل داشت. ما از این طرف زاویه اِل اش رفتیم.

 خلاصه هر شب پاتک بود. لشگرهای دیگر هی نیرو عوض می کردند منتها گردان ما شب هفتم یا هشتم بود که در خط بود. شب، معاون لشگر با یکی از بچه های اطلاعات عملیات آمد حالا نمی دانم همان شهید تهرانی بود یا شهید دیگری بود. خلاصه یکسری توجیهات و کارها را اینطوری و آنطوری بکنید و شب هم پیش ما ماندند.

 صبح این دو نفر رفتند که سوار جیپشان بشوند و بروند، همان جا یک گلوله توپ به جیپ خورد و هر دو همانجا شهید شدند. شب گفتند که دارد مهمات می آید. بچه های تسلیحات و مخابرات ما با یک عدد "پی ام پی" مهمات را بار زدند که برای ما بیاورند، همین که رسیدند سر سه راهی شهادت، یکباره توپی زدند و این منفجر شد! 4- 5 نفری که داخل آن بودند، همه شهید یا مجروح شدند. صحنه دلخراشی بود که آهن و پوست و گوشت به هم آمیخته شده بود و همه جا پرتاب شد! شهدا قابل تشخیص نبودند!

 روحیه بچه ها به شدت خراب شد! شب هم پاتک شد به طوری که هواپیماها می آمدند و یک ربع تمام منور در هوا روشن بود.

صبح فردایش شد و رفتم که پیامی را برسانم، یکباره دیدم یک پنجه دست وسط جاده افتاده! دلم به هم ریخته بود! رفتم پیغام را دادم و برگشتم که یکدفعه دیدم یکی از آن کسانی که برده بودم پشت خاکریز، مرا دید و صدایم کرد: برادر! برادر! مرا که بردید آنجا، الان هیچ کس نیست و من تنها مانده ام! همه شهید شدند و یا ...! او را توی این خاکریز پیش بچه های خودمان بردم.

  فردا صبح زود بود. چون نیرو کم بود، به بچه های گردان سلمان گفته بودند بیایند کمکی ما. توی چیدمان نیروها که مثلا" دسته یکِتان اینجا باشد و دسته دو آنجا، این بندگان خدا اشتباه چیدمان شده بودند! یک پیامی از لشگر آمد که یک کالکی را آوردند. پیام آمد که این را ببر به حاج محمود امینی، فرمانده گردان بده. سنگر فرمانده گردان کمی آن طرف تر از سنگر شهید آذری، توی محور بود.

 من دویدم که پیام را به حاج محمود بدهم، دیدم حاج محمود وسط دوجداره نشسته و یک گاز به بیسکوییت هایی که در آن زمان بود بنام "یام یام" می زند، یک جرعه شیر می خورد و یک چوب هم دستش است، این 3 تا فرمانده گروهان هم نشسته اند. حالا این سه نفر از خمپاره ها و توپ ها و ... که زده می شد، می لرزیدند و به قولی کمی واهمه داشتند ولی حاج محمود بسیار خونسرد انگار نه انگار، به یکی می گفت تو باید از اینجا بروی، تو این کار را بکن و ...!

من کد را به حاج محمود دادم. نمی دانستم که چیست! یک تعداد عدد بود اما نگو که رمز و نقشه عقب نشینی بوده! شما حساب کنید که ما ده شب توی خط بودیم، فشار عراق هم بی اندازه بود! گردان های مختلف آمده بودند و تلفات بیشماری داده بودیم!

یعنی دیگر باید عقب می رفتید؟

- بله. ببینید اوایل جنگ نه عراق تجربه داشت و نه ما! مثلا" عراق اوایل جنگ تا سه راهی اندیمشک هم آمدند بعد دوباره عقب نشینی کردند. اما با گذر زمان در جنگ تجربه بالا رفته بود. دیگر می دانستیم کی باید عقب برویم.

من که پیام را به حاج محمود دادم، در آن ایام ایشان با حفظ سِمت، فرمانده محور هم بودند. همیشه عملیات که میشد، یک فرمانده گردان هست و یک فرمانده محور مستقیم دارد، که این فرمانده محور، تدارکات و پشتیبانی و خط و اینکه چینش نیروها کجا باشد و ... هدایت می کند که گردانی که توی خط است بتواند به راحتی در خط عمل کند.

  چون حاج محمود فرمانده محور هم بود، گردان ها که می آمدند، با ایشان باید هماهنگ می کردند که کجا باشند و کدام منطقه و کدام سنگر و ...! فکر می کنم پیام را فرمانده تیپ ذوالفقار، حاج کمال آورد. تیپ ذوالفقار کلا" زرهی بود. دوشکا و کاتیوشا و ...! ابزار و آلات منحنی زن بودند که در پشت لشگر عملیات ها را پشتیبانی می کردند.

  حاج کمال پیام را آورد و با موتور رفت. یادم نرود بگویم که پیام را آوردم دادم به قاسم کارگر فرمانده گروهان، او پیام را دید و گفت سریع این را ببر به حاج محمود بده. آن 3 نفر که گفتم جلوی حاج محمود نشسته بودند، چون در چینش نیروها اشتباه کرده بودند، خجالت زده جلوی حاج محمود نشسته بودند و هی از انفجارها هم ترس و لرز، اما بالاخره حاج محمود باید برای جمع شدن این قضیه زمان می گذاشت و داشت توجیهشان می کرد.

حاج محمود که پیام را دید، چه کرد؟

- شما تصور کنید ما تا الان خط پدافندی مان رو به غرب بوده و داشتیم آن طرفی می جنگیدیم، حالا حاج محمود گفت کلا" 180 درجه برعکس بروید. مثلا" رو به شرق! ما همینطور هاج و واج گفتیم: حاج محمود یعنی چه؟! او گفت همین که می گویم انجام دهید. جهت محور باید عوض شود.

 

ادامه اش بماند برای بعد...

سپاس از وقتی که گذاشتید.

ادامه دارد

گفت و گو و عکس از شهید گمنام

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست (بخش اول گفت‌وگو با حسین‌زاده)

وصیت بی نظیر یک شهید مرفه! (بخش دوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

ماجرای نورافکن های شب عملیات! (بخش سوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

پاتک تاریخی 31 فروردین! (بخش چهارم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

اسم رمزی که بعثی ها را گیج می کرد! (بخش پنجم گفت‌وگو با حسین زاده)

رزمنده مجروحی که جان به عزرائیل نمی داد! (بخش ششم گفت‌وگو با حسین زاده)

 

 

منبع: فاش نیوز

خواندن 92 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

یادداشت

فرهنگ و هنر

cache/resized/b1e31145278b772dc07bd3d1efae93cc.jpg
«بابا‌نظر» از کتاب‌های موفق ادبیات دفاع‌مقدس است ...
cache/resized/7ac5223673e81ba9d5d466162e602558.jpg
رمان نوجوان «اذان بی‌موقع» پنجمین کتاب داستانی ...
cache/resized/80b07fcd462383f2bb92aa763d71cb43.jpg
مستند داستانی و تاریخی «چریک» شامل خاطرات جانباز ...
cache/resized/ca714e3c3e841a6fb9afd7698d43fe60.jpg
در بخشی از کتاب «من و عباس بابایی» خاطره جالبی از ...
cache/resized/24c95ab97a59bc0b94e70784e0befbc7.jpg
کتاب «رفیق خوشبخت ما» شامل خاطرات سردار سپهبد ...
cache/resized/875a38e73b1e495b3b7ac152c3af1ec1.jpg
آنچه خواندید،‌ بخشی از کتاب مهاجر عشق،‌ ...
cache/resized/2f45f382b051e15b91222313fa2a61ce.jpg
«دست و دل‌باز بود و حبّ دنیا نداشت. تا جایی که ...
cache/resized/32303e6dd9acab3d61dc225b658daf01.jpg
کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» اگرچه در زمره‌ کتاب‌های ...
Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Black Blue Brow Green Cyan

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Patterns for Boxed Version
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family